خداوندا !! ... جمله ای که مرا بسیار تکان داد ...
خداوندا!
من بدم و اگر بدی کنم تو را بندگان خوب بسیار است اما اگر تو از من روی برگردانی مرا خدای دیگر کجاست...!
نظر یادتون نره
در مورد این جمله
خداوندا!
من بدم و اگر بدی کنم تو را بندگان خوب بسیار است اما اگر تو از من روی برگردانی مرا خدای دیگر کجاست...!
نظر یادتون نره
در مورد این جمله
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت من مست چنانم که شکفتن نتوانم شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم با پرتو ماه آیم و چون سایه دیوار گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم دور از تو من سوخته در دامن شب ها چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم فریاد ز بی مهریت ای گل که در این باغ چون غنچه پاییز شکفتن نتوانم ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم





عزیز دلم تا ابد با تمام وجودم دوستت خواهم داشت 




خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم
انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام
انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام.
خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که برای اولین بار کدام گل را بوییده ام.
من شکل سنجاقکی راکه در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام.
خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست.
از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی من سبز شده اند گله مند.
خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را که دوستم نداری دوست داشته باشم
بگو چقدر به انتظار بشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند؟
چقدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزو ها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟
اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچگاه آغوشم را نمی گشودم.
اگر شوق دیدن چشمهایت نبود هیچگاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمیفهمیدم.
من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را که دوستم نداری دوست داشته باشم
آن دم که شعر عشق را با آن صدای دلنشینت در گوشم زمزمه کردی ،
عاشق احساسات پاکت شدم!
چه آرامشی دارم در لحظه هایی که بیشتر از هر زمان نا آرامم!
دلم میخواهد همینگونه که هستم باشم ، دستم درون دستانت باشد و بمیرم!
نمیخواهم فاصله بین ما باشد ، در این دو روز دنیا ، یک روز آن تنها بودم
و زین پس میخواهم در کنار تو باشم!
چه عاشقانه به قلبم نشستی که به خدا این نشستن مقدس است !
قلب من سرزمینی بود خشک ، بارانی از خون عشقت در آن بارید و اینک قلبی دارم
از جنس نور!
تویی سرچشمه ی این نور ، میبوسم تو را از همین راه دور .
تو باش در کنارم تا همیشه آرام باشم ، جدا از غم و غصه ها باشم ،
سرپناهم باشی ، تکیه گاهت باشم ، گلم باشی ، باغبانت باشم !
تو باش در کنارم تا همیشه فدایت باشم ، تو از سفر بیایی و من چشم به راهت باشم!
تو باش تا دنیا بی تو نباشد ، زیبایی های زندگی با تو زیبا باشد ،
من عاشق این زیبایی هستم ، بگذار که زندگی در قلب ما زنده باشد ،
و من به عشق تو ، زیبا زندگی کنم!
علت ظهور عشق:
زمانی که اولا دارای فقر و خلا و کمبود باشد و از عقل و عمل و کمال مطلوب دور مانده باشد... ثانیا روح او ظرفیت کشش و کمال و رشد را در مرحله بالاتر دارا باشد...ثالثا به کسی بر خورد که در سیره مکمل و اغنا کننده فقر و در صورت مطابق با جمال درونی شخص باشد .چون هر دلی با هر صورتی تطابق ندارد. ممکن است ما خیلی ها را زیبا بدانیم . دوستدار هر زیبایی هستیم ولی عاشق هر زیبایی نمی شویم این تطابق مانند چرخ و دنده می ماند که هر چرخ با هر دنده سازگار نیست . همان گونه که جمالها در بیرون یکی نیستند. دلها نیز هر کدام صورتی ملکوتی دارند که یکی نیستند. صورت معشوق هر عاشقی همان صورت درونی اوست. در عالم تطابق های مخفی است که بسیار گسترده تر از آن چیزی است که ما می فهمیم مثلا هر کوکبی با روزی خاص و هر روز با رنگی و هر رنگی با عددی و هر عددی با ماهی و هر ماهی با عنصری خاص و... هیچ چیز در عالم نیست که در دایره این تطابق ها و ارتباطات مخفی عالم قرار نگیرد. هر روحی هم که خلق می شود متناسب با سیرت نوعی خاص از صورت را می طلبد.
ممکن است مطابق حسن و صورت دل انسان در بیرون منحصر در یک نفر نباشد لکن مطابق ها آن قدر انگشت شمار و کمند که جز اراده و دست پنهان نمی تواند این دو را به هم رسانده و با یکدیگر روبرو کند . یک اعتقاد می گوید که علت حس آشنایی و عشق این است که انسانها بعضی با بعضی دیگر در عالم" ذر " مصاحب بوده اند و در این دنیا وقتی به هم می رسند احساس آشنایی نسبت به هم پیدا می کنند. ممکن است این حرف درست باشد، ولی صرف رویت ، علت بروز عشق نیست بلکه باید یکی نسبت به دیگری در فقر باشد. مصاحب بودن انسانها در عالم "ذر" هم اتفاقی نیست بلکه در آنجا هم مثل دنیا هم شان و هم سیرت با هم سیرت رفیق و قرین بوده است. پس هم شان آن دنیا هم شان این دنیای انسان نیز هست .
عشق وخطای دید :
معشوق بیرونی تجلی معشوق درونی و گمگشته انسان است. جمال معشوق بیرون همان جمال درون عاشق است که از آن جدا شده و دور مانده و آن صورت و سیرت شوک و محرکی است که او را از خواب دیرینه بیدار می کند. برایش بسیار آشنا می آید و او را تجلی روح و جان خود می داند. اما خود را از او دور و مهجور می بیند و تازه می داند که عمری گمگشته ای داشته و خود از این حقیقت بی خبر بوده است. گمان می کند که در طلب معشوق بیرونی است و او را آخرین منزل طلب و غایت مقصود می داند اما غافل از آن که معشوق و مقصود ،خود او و در درون اوست . معشوق بیرون فقط یاد آور اصل انسان است که روز گار وصل خویش را از او اشتشمام می کند .
هرکسی کو دورماند ازاصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
او در بدو امر می پندارد که عاشق جمال بیرون گشته ، اما در حقیقت عاشق جمال و حوریه گمگشته درون خود شده . حوریه ای که او را از دست داده و حال باید دوباره اورا باز جوید....
هدف اصلی عشق رسیدن و در آغوش کشیدن همان پری دلربا و پاک و معصوم درون است. تا شما به معشوق درون نرسید وصال معشوق بیرون فراهم نمی گردد و این سیره و قانون عشق است.
در درون انسان صورتی بس زیبا نهفته که گذشت روزگار بر روی آنها گرد و غبار نشانده و از چشم پنهان نموده. اگر این غبار کنار رود ، به این تندیس زیبا دست می یابیم. حتی حقیقت خلیفه اللهی نیز مشهود می شود . این که در اخبار داریم زمانی که امام عصر ظهور می کند همگان می گویند که ما او را قبلا دیده ایم ، ریشه در همین سرٌ و حقیقت دارد . این دیدن ، دیدن چشم نیست... بلکه همان معشوق درونی است و همان حقیقت خلیفه اللهی است که آن سیرت درونی خلیفه اللهی با آن صورت بیرونی آشنایی و تطابق خاصی دارد که احساس می کنیم قبلا او را جایی دیده و آشنایی قدیمی با او داریم.
در عشق اول گمان می کنید که عاشق دیگری هستید درست است اما در نهایت میدانید که یک جمال بالاتر از آن معشوق در تمام این احوال عاشق شما و در انتظارتان بوده است لکن چون لایق وصل او نبوده اید شما را از طریق عشق و سوزش تصفیه نموده در وادی عشق ! طرفین اصلی همین دو هستند و آن معشوق یا معشوقه صوری یک ابزار و وسیله ای بیش نیست. وسیله ای برای رسیدن این دو به یکدیگر ،آن معشوق بیرونی نقابی برای معشوق پشت پرده است که جمال معشوق صوری شما کمترین جلوه جمال اوست. زمانی که لایق دیدن او شدید نقاب را کنار می زند. او درواقع نقاب زیبا رویی را به صورت می زند ، ولی ناگاه نقاب را کنار زده و جمالی را به شما می نمایاند که دیگر آن معشوق یا معشوقه قبلی را فراموش می کنید. هر چه در عشق سوخته تر می شوید این نقاب بیشتر کنار می رود.
عشق یقظه و بیداری است . بیداری برای تصفیه و تصفیه است برای کشش انسان به سوی جمال و معشوق حقیقی....
خدا هر کسی را از راهی تنبیه می کند و بعضی را نیز از راه عشق و این بهترین تنبیه است و مخصوص کسانی است که خدا بیش از همه دوستشان دارد. در این تنبیه انسان هم پاک می شود و هم عارف....
کسانی عاشق می شوند که حقیقتجو و جمال پرست باشند . لکن از حقیقت و جمال واقعی دور افتاده اند. بعضی آن قدر روحشان تهی است که هر چه قدر آن را بشکافی به هیچ صورت و جمالی نمی رسی. اینها عاشق نمی شوند... اگر هم شوند همانجا محبوس می شوند و به ملکوت راه نمی یابند، چون محرم آن وادی نیستند.
معمولا تناسب سیرت و صورت دوطرفه است. یعنی هم از طرف عاشق نسبت به محبوب و هم بر عکس بنابراین در این حال هر دو عاشق یکدیگر و هر دو معشوق یکدیگر واقع می شوند. بعضی خصوصیاتی که در معشوق هست و در عاشق نیست یا در حد ضعیف است موجب می شود که عاشق نسبت به او احساس فقر و نیاز کند. حال ممکن است خود این عاشق نیز خصوصیاتی داشته باشد که معشوق نداشته باشد و او هم نسبت به عاشق خود احساس نیاز و فقر کند . علاوه بر اینکه هیچ معشوق زمینی کامل نیست مگر اینکه خلیفه الله باشد. پس هر کس به نسبت خود دارای فقر و نیاز و محتاج تکامل است .
این معشوق حقیقی است که معشوق مجازی را کار گردانی می کند .
ادبار یا اقبال معشوق یا معشوقه در حقیقت از خود او نیست ، بلکه از ناحیه حوریه زیباتری است که پشت سر او پنهان است و عاشق در بدو امر او را نمی بیند . معشوق ناسوتی آینه ای است که انسان عکس خود را در او می بیند، لکن در پشت این آینه کس دیگری است که متکلم اصلی است .
در پس آینه طوطی صفتم داشته اند آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم
این معشوق پشت پرده است که آن معشوق مجازی را به اقبال یا ادبار هدایت می کند تا مقصود خود یعنی تصفیه و کشش عاشق به سوی خویش را عملی کند و این می رساند که عاشق حقیقی نیز همان است که پشت پرده است .
گویم سخن شکر نباتت یا قصه چشمه حیاتت
رخ بر رخ من نهی بگویم کز بهر چه شاه کرد ماتت
در خرمنت آتشی در انداخت کزخرمن خود دهد زکاتت
سرسبز کند چو تره زارت تا باز خرد زترهاتت
در آتش عشق چون خلیلی خوش باش که می دهد نجاتت
چون جوی روان وساجدت کرد تا پاک کند زسیئاتت
از هر جهتی تورا بلا داد تا باز کشد به بی جهاتت
با یک شکلات شروع شد ؛ من یک شکلات گذاشتم توی دستش ؛ اون هم یک شکلات گذاشت توی دست من . من بچه بودم ؛ اونم بچه بود .
سرم رو بالا کردم ؛ سرش رو بالا کرد . دید که من رو میشناسه . خندیدم ؛ گفت : دوستیم ؟ ! ! گفتم : دوستٍ دوست !
گفت : تاکجا ؟ گفتم : دوستی که تا نداره . گفت : تا مرگ ! خندیدم و گفتم : من که گفتم تا ندارد . گفت : باشه ؛ تا بعد از مرگ !
گفتم : نه نه نه ؛ تا ندارد . گفت : قبول ؛ تا آنجا که همه زنده می شوند ؛ یعنی پس از مرگ ؛ باز با هم دوستیم ؛
"تا بهشت" ؛ "تا جهنم" ؛ تا هرکجا که باشه من و تو با هم دوستیم . خندیدمو گفتم:تو براش تا هر کجا که دلت می خواهد یک تا بگذار
اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا ! اما من اصلا تا نمی گذارم . نگاهم کرد ؛ نگاهش کردم .
باور نمی کرد ؛ می دونستم او می خواست حتی دوستیمان تا داشته باشد . دوستی بدون تا را نمی فهمید . گفت : بیا برای دوستیمان یک نشانه بگذاریم .
گفتم : باشه ؛ تو بگذار ! گفت : شُکُلات ! هر بار که همدیگر را می بینیم ؛ یک شکلات مال تو یک شکلات مال من .
باشه ؟ ! گفتم : باشه . . .
هربار یک شکلات می گذاشتم توی دستش اون هم یک شکلات توی دست من باز همدیگر را نگاه می کردیم ؛ یعنی دوستیم ؛
دوستٍ دوست . من تندی شکلاتم را باز می کردم می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکیدم . می گفت: شکمو ؛ تو دوست شکمویی هستی .
و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ . . . می گفتم : بخورش . می گفت : تمام می شود ؛
می خواهم تمام نشود و برای همیشه بماند . صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچکدامشان را نمی خورد ؛ من همه اش را خورده بودم .
گفتم : اگر یک روز شکلات هایت را مورچه بخورد ؛ اون وقت چه کار می کنی ؟ گفت : مواظبشان هستم ؛
می گفت : می خواهم نگهشان دارم تا موقعی که دوست هستیم . ومن شکلاتم را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم : نه نه ؛
تا ندارد . . . دوستی که تا ندارد !
یک سال ؛ دو سال ؛ چهار سال ؛ هفت سال ؛ ده سال ؛ بیست سال شده بود . او بزرگ شده است ؛ من بزرگ شده ام .
من همه شکلات ها را خورده ام و او همه شکلات ها را نگه داشته است . . . او امشب آمده است تا خداحافظی کند .
می خواهد برود ؛ برود آن دور دورها . می گوید : می روم اما زود بر می گردم . من می دانم می رود و بر نمی گردد و . . .
یادش رفت شکلات را به من بدهد . من یادم نرفت ؛ یک شکلات گذاشتم کف دستش :
"این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت . "یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش ؛ شکلات را خورد . خندیدم ؛
می دانستم ؛ دوستی من تا ندارد مثل همیشه . . . خوب شد همه شکلات هایم را خوردم ؛ اما او هیچکدامشان را نخورد .
حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد ؟
دوست داشتن از عشق برتر است.
و من هرگز خود را،
تا سطح بلندترین قلهی عشقهای بلند،
پایین نخواهم آورد
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها میکند، پرهایش سفید میماند، ولی قلباش سیاه میشود.
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست، اسراف محبت است
من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم.
چون آنها از روی عشق و علاقه میرقصند،
ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز میخوانند
به سه چیز تکیه نکن!
غرور، دروغ، و عشق.
آدم با غرور میتازد،
با دروغ میبازد،
و با عشق میمیرد
خدایا!
به هر کس که دوست میداری بیاموز که :
عشق از زندگی کردن بهتر است.
و به هر کس که دوستتر میداری بچشان که :
دوست داشتن از عشق برتر است!
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هرچه از غریزه سرزند بیارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج مییابد.
<>()<>()<>()<>()<>()<>()<>()<>()<>()<>عشق با شناسنامه بیارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد. اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست.
<>()<>()<>()<>()<>()<>()<>()<>()<>()<>عشق یک فریب بزرگ است، و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی و بیانتها.، عشق نیرویی است در عاشق که او را به سوی معشوق میکشاند، و دوست داشتن جاذبهای در دوست است که دوست را به دوست میرساند.
<>()<>()<>()<>()<>()<>()<>()<>()<>()<>علی گفته است که: “گروهی بهشت میجویند، اینان سودجویاناند و طماع، گروهی از دوزخ بیم دارند و اینان عاجزند و ترسو، و گروهی بیطمع بهشت و بیبیم دوزخاش میخواهند عشق بورزند، و اینان آزادگاناند و آزاد”. عشق چرا؟ عشق تنها کار بیچرای عالم است، چه، آفرینش بدان پایان میگیرد، نقش مقصود در کارگاه هستی اوست. او یک فعل بیبرای است. غایت همه غایات عالم “برای” نمیتواند داشت.
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند
عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد
عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد
عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار
عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر
عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد
عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند
در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد
دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست
بیایید با به خاطر آوردن لحظهای که برای نخستین بار مردی را که امروز همسر شماست دیدید، کار را شروع کنیم. به یادآوردن این لحظه، مهم است. آیا به خاطر میآورید که هر بار که برای دیدن شما به خانهتان میآمد، چقدر مرتب و منظم و خوشلباس بودید؟ آیا آن حمام گرفتنهای طولانی و سپس آرایش کردنها و عطر زدنها و شادابی و خوش برخوردیهای خود را به یاد دارید؟ در آن زمان خیلی مطمئن بودید و به قدری هیجان داشتید که برای دیدن او دقیقه شماری میکردید.
با شور و هیجان برای دیدنش میرفتید و میدانستید که از دیدن شما و از بودن در کنار شما خوشحال خواهد بود.
شما خود میدانید که تنها کسی هستید که شوهرتان از دیدن شما دچار هیجان و شادی میشود. به خاطر آورید که شما تنها دختری بودید که او برای زندگی ، بانوی خانه و شریک اصلی زندگی خویش از میان آن همه دختر انتخاب کرد. شما تنها کسی هستید که او برای همزبانی و همدلی و همراهی خویش در مسیر پرفراز و نشیب زندگی آینده خویش برگزیده است، در حقیقت تنها کسی هستید که میتوانید هر وقت که بخواهید او را به اوج آسمانها بفرستید.
● پرتحرک، با حرارت و جذاب باشید.
یکی از نیازهای اساسی شوهر شما این است که شما از نظر درونی و ظاهری هر روز برای او تازهتر و جذابتر باشید. او عاشق تمامی وجود شماست. در حقیقت مشتاق و آرزومند آن است که هر روز از باغ پرطراوت وجود شما گلی تازه بچیند.
ظاهر آراسته و پوشش زیبای شما همان چیزی است که شوهر شما در نخستین برخورد پس از ورود به خانه، از شما میخواهد. او میخواهد موقع مراجعت به منزل، دختر رویاهایش واقعاً یک خانم به تمام معنا باشد، با تمام ویژگیهای یک زن زیبا و طناز، شادابی و شیطنت یک دختر جوان و سرزنده، لطافت و طراوت یک گل. این نیاز و انتظار واقعی یک مرد از همسر خود است.
خانمهای عزیز، به خاطر بسپارید که مردها آدمهای عجیبی هستند . یک مرد قبل از اینکه به شخصیت یک زن توجه کند، ابتدا سر و وضع ظاهری او را میبیند.
هرگز از ظاهر آراسته خود بهمنظور دیگر غیراز جلب و بیان محبت استفاده نکنید. مطمئن شوید که نیت و رفتار شما با لباس پوشیدنتان متناسب است و هرگز قصد ندارید از این ابزار برای سلطه به همسر و رسیدن به اهداف پنهانی استفاده نمایید. او کاملاً احساس خواهد کرد و عکسالعملی برخلاف خواسته شما نشان خواهد داد.
● چگونه همسرمان را به خانه جذب کنیم.
به جای اینکه شوهر خسته شما به هنگام ورود به خانه، در آشپزخانه یا اطاقها به دنبال همسرش بگردد، بیدرنگ برای استقبالش به جلوی درب خانه بروید. بگذارید آن لحظهای که به خانه وارد میشود، یک لحظه شاد و زیبا باشد. با صورت آرایش کرده در حالی که رایحه عطر از وجود شما به مشام میرسد، خرامان خرامان به طرف در بروید. به این ترتیب نه تنها میتوانید به ابراز محبت او پاسخ بدهید بلکه خود شما هم نیاز به این ابراز محبت دارید. اگر او با حالتی عصبی و خسته و کوفته به خانه میآید، با دیدن قیافه مرتب و منظم شما خستگی از تنش بیرون میرود.
نماد عشق یک قلب است. اما نماد عاشقی قلبی هست که تیر وسطش خورده. کمتر کسی شاید راز این قلب تیر خورده را بداند.در باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت. همه خدایان هم یک خدا یا پادشاه بزرگ داشتند که اسمش زئوس بود. یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان را به جشنی در معبد کوه المپ دعوت کرده بود.
دیوانگی و جنون هم خدایی داشت بنام مانیا. مانیا چون خودش خدای دیوانگی بود طبیعتا عقل درست و حسابی هم نداشت و بیش از حد شراب خورده بود. دیوانه باشی، مست هم شده باشی. چه شود!
خدایان از هر دری سخنی میگفتند تا اینکه نوبت به آفریدیته رسید که خدای عشق بود. حرفهای خدای عشق به مذاق خدای جنون خوش نیامد و این دیوانه عالم ناگهان تیری را در کمانش گذاشت و از آنسوی مجلس به سمت خدای عشق پرتاب کرد. تیر خدای جنون به چشم خدای عشق خورد و عشق را کور کرد.
هیاهویی در مجلس در گرفت و خدایان خواستار مجازات خدای جنون شدند. زئوس خدای خدایان مدتی اندیشه کرد و بعد به عنوان مجازات این عمل، دستور داد که چون خدای دیوانگی چشم خدای عشق را کور کرده است، پس خودش هم باید تا ابد عصا کش خدای عشق شود. از آن زمان به بعد عشق هر کجا میخواهد برود جنون دستش را میگیرد و راهنماییاش میکند.
به همین دلیل است که میگویند عشق کور است و عاشق دیوانه و مجنون میشود. پس تیر و قلب و نقش این دل تیر خورده ای که میبینید ریشه در اسطوره های یونان باستان دارد.
بعدها رومیان باستان آیین و اسطوره های یونانیان را پذیرفتند و تنها نام خدایانشان را عوض کردند. در افسانههای روم باستان زئوس را ژوپیتر، خدای جنون را ارا و خدای عشق را ونوس مینامیدند.
در نتیجه به باور آنها ارای دیوانه چشم ونوس زیبا را کور کرد.
عشق واقعا جنون است اما اگر دو طرفه و واقعی باشد لذتی دارد که مپرس. ولی عشق یکطرفه انسان را پریشان و خوار و حقیر میکند.

نگذار ذهنت بر قلبت حکمرانی کند.
عشق حقیقی مثل روح است، افراد زیادی درباره ی آن صحبت می کنند ، ولی تعداد معدودی آن را دیده اند .
کلید قلب ، زندگی و روح من … همه در دستان اوست . او مالک آن است فقط باید کلید را بچرخاند و بگذارد تا با تمامی شور و عشقم او را در بر گیرم. زندگی را بی عشق سپری کن غم بزرگی است .
اما این تقریبا برابر است با غمی که زندگی را ترک کنی بدون اینکه به کسی که عاشقش هستی بگویی که دوستش دارید .
گاهی در جستجوی چیزی هستید که نمی توانید آن را ببینید .
گاهی قلب چیزی را می بیند که چشم ها قادر به دیدن آن نیستند .
عشقی را داشتن و آن را از دست دادن بهتر از این است که هرگز عشقی نداشته باشی .
اگر زمانی که به تو می اندیشم ، تک گلی بود ، می توانستم تا ابد در باغ افکارم قدم بزنم .
در عشق افتادن مردم به گردن قوه ی جاذبه ی زمین نیست .
در تو خود را گم می کنم ، بی تو خود را باز می یابم و دوباره به دنبال گم شدن …
عشق مانند ساعتی شنی است که با قلب لبریز و با مغز تهی می شود .
هر کدام از ما چون فرشته ای با یک بال است . و تنها زمانی قادر به پرواز خواهیم بود که در آغوش هم باشیم .
عشق عشق است ، از بین نمی رود . کسانی وارد زندگی ما می شوند و به سرعت بیرون می روند . افرادی برای لحظه ای کوتاه می آیند و جای پایشان بر روی قلب ما باقی خواهد ماند و ما هرگز دیگر آن فرد قبلی نخواهیم بود .